خرید بک لینک
از خواب بر می خیزم بی فوت وقت تو را در آغوش می گیرم وسواسانه ، تمام یک روز را می بوسمت ، شب هنگام به خواب می روم صورتم را می شویم لباس می پوشم یک لیوان چای از درب خانه بیرون می روم و تا صبح خواب مزخرف هر شب را می بینم ، شب چشم بر هم نميگذارى كه چه راستش يك شب چشم هايم را به اعتماد مگر چه مى شو

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

به لحظه تحويل سال فكر مى كنم اون تايم كه بيشترمون كنار خونوادهامون چشم به ساعت منتظريم .داشتم به اينش فكر مى كردم كه هر سال چند هزار هزار هزارتا ماهى گلى، درست وقتى كه توپ نوستالژى شليك ميشه، از سطل هاى كنار خيابون يا تو مغازه ها، با دوستاشون كه تك تك روزاى قبل از سال جديد رو ديدن و كسى نخواست كه

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

من از مغرب باور خویش ،طلوع کرده ام .و در مشرق باور تو ،غروب میکنم .،تمام این مسیرجز یاد تو نیست،میرسم روزیبه مقرب نفس های توهمانجا که میدانی ...همانجا که به انتظارم ...،نمی دانم آیا ، هستی ؟ایستگاه آخر،،،س.م.چتر به دست...هر شبقصه ى فردا راواج آرايى مى كنم،،،این احمقانه استو منبرخی کارهای احمقانه را

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

هی فُلانیبهار آمده است اسفند ، وقت کاشت بذر لبخندی کار ، همه چیز رو به بالا می رود دو چیپس فلفلی یک پفک می گذارمشان روی میز سازور می گوید : پنج تومان لعنتی مهدی ، چرا رفت ؟ آنقدر که "چرا" اهمیت دارد رفتنش نه ، همیشه سرش به کار خودش بود صبح روز قبل رفتنش ، آمد و سندهایش را گرفت صبح روز بعد رفتنش ،

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

میم : بت تبریک می گم

سین : بابت چی ؟

میم : ازدواج رفیقت

سین : جدی ... نمی دونستم

میم : چرا نمی دونستی ؟

سین : یک سال و چند ماهی میشه ازش بی خبرم

میم : خلاصه بت تبریک می گم

سین : خوشبخت باشه، هرجا و با هرکسی که هست

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

فردا

روز دیگری ست

ماه دیگری

سال دیگر

،

فردا

انتخاب اینکه آفتاب از کدام سمت

یا پامچال با چه لباسی

بیرون آید

دست تو نخواهد بود

،

و این تصویر آشکاری ست

از فردا

که تو نیز اختیار آنچه دوست داری را

دست هیچ اراده ای

نبخشایی

پ.ن: فردایتان ، تا سیصد و شصت پنج فردای دیگر ... شاد

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

همیشه همه چیز آنقدر طبیعی جلو می کند

که نمی دانم چرا

،

هیجان

اتفاق نادری ست

،

فردا و پس فردا و دور روز بعدش

از این همیشگی ، به در می آیم

و هیجان

آن اتفاق نادر

در رگ هایم جریان بی وقفه می یابد

،

تو باید در ریاضیات

نابغه ای ناشناس باشی

که اینگونه

مجهول نگاه مرا

میشناسی

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

من از مغرب باور خویش ،طلوع کرده ام .و در مشرق باور تو ،غروب میکنم .،تمام این مسیرجز یاد تو نیست،میرسم روزیبه مقرب نفس های توهمانجا که میدانی ...همانجا که به انتظارم ...،نمی دانم آیا ، هستی ؟ایستگاه آخر،،،س.م.چتر به دست...هر شبقصه ى فردا راواج آرايى مى كنم،،،این احمقانه استو منبرخی کارهای احمقانه را

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

طناب را که در کوئیک ها می اندازی

خیالت لحظه ای جمع می شود

مانند بسیار از مسیر های زندگی

دیواره، قامتش چندان مهم نیست

کوئیک ها هستند که تو را به مقصد می رسانند

گیره ها تو را حفظ می کنند

و لذت تو را

زیر تیغ آفتاب

به اوج می رساند

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

پدربزرگم از زمستان و چاه بیزار بودمی گفت : زمستان بی حاصل ، اجسام مجهول می گفت : از بلند ترین درخت آبادی هم آویزانم کنند ، خیالم نیست اما چاله ها مرا می ترسانند ، راستش را بخواهی آدم ها هر چه بیشتر پایین می روند ، ترسشان بی معنی تر می شود امروز زمستان یورت ، سرزمین نفرینی بی حاصل دهانش را در طمع شجا

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

صفحه بندی